نوشته امر محتومِ جوامع امروزین است. بدون آن هیچ برکشانی‌ای [1] رخ نخواهد داد. یکی از ریشه‌های بن‌بستِ کنونی جامعه‌ی ایران را می‌توان در به محاق رفتن نوشتار جست. اظهار نظرهای بی‌استدلال، بریده‌نوشته‌هایِ تهینای [2] شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و پاره پاره گفتارهای [3] نشریات که همگی بر بنیاد مفهوم‌زدایی ایستاده‌ند/ ‌اند را نمی‌توان در شمار نوشتارها آورد. نوشته -در کلیتِ خود- برآمده از ساخت اندیشگانیِ منسجم است. چه برخاسته از زمین گفتمان انتقادی باشد و چه ستونِ نگه‌د‌ارنده‌ی ساختار مسلط، چنین انسجامی را در قالب منطق یا نامنطق خاص خود باید داشته باشد؛ چرا که برآیند کشاکش زبانی است و بدون ایستادن در جایگاه زبانی مشخص، نمی‌توان آن را تحقق بخشید.

نشریات، کتاب‌ها، شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و دیگر اشکالِ این‌چنینی، تعین‌بخش نوشته‌ها هستند. هر کدام به عنوان سامانه‌هایِ در پیوند با یک‌دیگری نمایان می‌شوند که پیوندِ ساخته-سازنده‌ی دیالکتیکی‌ای با یک‌دیگر و با اجتماع دارند. مجموعه واژگان، به محضِ ریخته شدن در چنان قالب‌هایی، از عرصه‌ی شخصی بیرون آمده و در بافت جامعه، موضعی را اشغال می‌کنند. بنابراین هر کدام، نهادهایی اجتماعی برای کشاکش‌های زبانی بوده و تاکیدات بیمارگونه بر «من» و قی کردن پنداره‌ها، منجلاب ابتذال کنونی را گسترده‌تر می‌سازند. از آن‌جا که هر کشاکشِ زبانی، بسته به آگاهی‌ساز یا پادِآگاهی بودنش، کنش‌مند یا تقلاگر می‌شود؛ القای «بازی زبانی» به آن، به عنوان بازی در زمین بایر یا بی‌طرف، اشتباه خواهد بود. بهین‌ آن ‌که، عبارت «من ایدئولوژیک رفتار نمی‌کنم»، شعاری‌ست ایدئولوژیک، آن هم در معنای منفی خود؛ چرا که هر بیانی، سنخی از جهت‌گیری در نسبت با پیرامون را بازتاب می‌دهد که می‌توان آن سنخ از جهت‌گیری را جهان‌بینی یا آن‌گونه که رایج است، ایدئولوژی خواند. آن بیانی که خود را فارغ از گستره‌ی جهان‌بینی می‌داند، یا به مهمل بودن خود باور دارد، یا نسبت به آن آگاهی ندارد و یا مغرضانه با پراکندن مهملات، به دنبال گل‌آلود کردن سرچشمه است که هر سه مورد در زمره‌ی پادآگاهی قرار می‌گیرند. یعنی در انبان جهان‌بینی‌ای کژنگر جای دارند.

اخبار، تعیّن وجوهی از اجتماع‌اند که با سازمان‌دهیِ میدان شناختی، سویه‌های قدرت را آشکار می‌سازند. عدمِ اتکایِ اخبار بر نگارش آن چه روی داده، خواه ناخواه منجر به مفهوم‌زدایی از زبان خواهد شد. مهم نیست نیت آغازینِ ساختن یا پخش اخبار چه بوده؛ بلکه دوری گزیدن از چنان نگارشی، مفهوم‌زدایی را رسمیت خواهد بخشید. از این‌رو، گستره‌ی اخبار موجود، صورتی از بیان روی‌دادها بوده و لزوما به منزله‌ی تگاپویی در راستای فراچنگ‌آوریِ حقیقت نیست. هر اندازه جریان‌های اجتماعی برآمده از مردم، نیرومندتر باشند؛ میزان میلِ کُنهِ اخبار به فراچنگ‌آوریِ حقیقت، بیش‌تر خواهد بود. این از آن سبب است که عاملیت مردم تا آن‌جا که ممکن است به سپهر سیاست کشانده خواهد شد و مردم توان دیدن پرتوهایی از قدرتشان را خواهند دید. در این میان، روندِ رایج مصادره را نباید از نگاه دور داشت. بدان شکل که سامانه‌های قدرت مسلط، به دلیل توان مادی انسجام پیشینی خود، هماره امکان مصادره‌ی قدرت مردم را دارند. فاجعه‌ی 18 و 19 دی‌ماه که هم‌چنان ابعادی از آن در حال آشکار شدن است، نمونه‌ای از رونمایی کمینه‌ی قدرت مردم و مصادره‌ی بیشینه‌‌ی سامانه‌های قدرت مسلط بود که منتج به تحمیل جنگ و اعمال فشار مضاعف بر همان ستم‌دیدگان گردید.

استفاده از کلیشه‌ها یا کلیشه‌سازی مفاهیم راه به جایی نخواهد برد. کلیشه‌ها برآیند سلسله تقلاهایی هستند که در راستای تثبیت وضعیت موجود پدیدار شده و نگه‌دارنده‌ی بار مفهومی‌ای که بتوان با ایستادن بر آن، منافع ستم‌دیدگان را برآورده ساخت، نیست. کلیشه‌سازی مفاهیم نیز چیزی جز تهی‌سازی مفاهیم از راه خلل وارد ساختن به آنان نخواهد بود. بنابراین، صرفا برای جذب کسی که بر اساس نامنطق رایج به دنبال شنیدن سخنان خوش‌آیند است، نمی‌توان نوشت. با کسی که نمی‌خواهد بشنود، هیچ نمی‌توان گفت. این، گره‌گاهِ نوشتار در دوران مدرن بوده است. چنین فردی، تا زمانی که پذیرای نقش مخاطب نگردد، نمی‌توان شنیدن را از او انتظار داشت. دوران مدرن، نوشتار ماوا گرفته در ناکجا را به خانه‌ی اذهان انسان‌ها آورد. این خود سبب سیطره‌ی خرد اغما رفته‌ای گردید که ایستاده بر جهل مرکب، با تیغ‌های بران خون‌ها ریخت و اکنون اکثریت اپوزیسیون ایرانی، چنگ انداخته بر دامنش، با شمشیر چوبی هم‌آورد می‌طلبد. با این وجود، سنجه‌هایی نیز پیش روی انسان‌ها قرار گرفت که می‌توان ذیل منطق دیالکتیکی برای سنجش عیار نوشته‌ها از آنان بهره برد. پس بایسته است گفته شود چشم‌هایی که زیستشان ایستادگی در برابر نظم کنونی‌ست را می‌توان به سوی نوشتار چرخاند.

نوشتن، خودتکانیِ آگاهیِ ناخشنود است. آگاهی ناخشنود در فرآیندِ نوشتن، سوار بر رنج به بازشناسی خویشتن می‌پردازد. اگر نوشتن را چونان آیینه‌ای بنگریم، ریزترین کژی‌هایمان را نیز بر ما آشکار خواهد ساخت؛ چرا که بازشناسی، روانِ نوشتن است. گریزان از رنج، نوشتن را برنمی‌تابد و از سرِ هراس در برابرش می‌ایستد. هراسِ دیدنِ پرتوهایی از خود. نادیده خویش، رفت‌آمدی به خویشتن نخواهد داشت. هراسش امتداد خواهد یافت تا رمباندن هر آن‌چه رو به پیش دارد. از این است که به انکارِ فرآیند نوشتن برآمده یا با واژگونه کردن آن، ناهم‌گونی‌هایی را به شکل خط‌خطی‌هایی بر کاغذ یا نمایش‌گر، به نام «نوشته» به سوی افراد پرت می‌کند.

رنج بیان شده در این نوشتار، درد رمانتیسیته‌ای که در گفتارهای رایج بازنمایی شده، نیست. ژست روشن‌فکرانه‌ی برخی و پنداره‌ی موهومی که گردشان شکل گرفته و نویسنده را فروخفته در درد و افسردگی تصویر می‌د، با رنج نوشتن ارتباط چندانی ندارد. بر عکس، ژست روشن‌فکرانه را می‌توان با وام‌گیریِ مفهوم «روشن‌فکرانِ اخته» از «اتو رنه کاستیلو» شاعر گوآتمالایی، نشانه‌ای بر اخته بودنشان دانست. ضرورت تاریخی، چونان خدا/ طبیعت اسپینوزایی، وجهی از اجبار را به نویسنده/ کنش‌گر تحمیل می‌کند که با پذیرش آن، می‌توان پیش رفت. بنابراین، ورای انگاره‌هایِ سادوماز، چنان پیش رفتنی، در بر دارنده‌ی رنج خودویژه‌ای برای تحقق حقیقت خویشتن خواهد بود.

خطابه‌های مغالطه‌آمیز را جای‌گزین نوشتن ساختن، برآمده از ویژگی تسکینِ تخدیریِ سخن‌پراکنی‌ست. افراد با پذیرشِ آن‌چه خوش‌آیندشان است، خویشتن را وانهاده، در اوهام غرقه می‌شوند. چنین روندی موجب می‌شود که افراد زبان خویشتن را به سودِ زبان کژدیسه، به کناری اندازند. کنارافکنیِ زبانِ خویشتن، حقیقت زیستِ فرد را پنهان ساخته و او را به ناسوژه فرومی‌کاهد. چنین ناسوژه‌ای، هماره ناخشنود خواهد بود؛ اما با برگزیدن کژراهه‌ای که اشاره شد، به جایِ رنج بازشناسی خویشتن، مدام به وضعیت تخدیری فرومی‌خلد. بر خلافِ دورانِ سقراط که نوشته در انحصار افراد خاصی بود و عموم مردم امکان دست‌رسیِ آزاد به آن را نداشتند؛ امروزه با گسترش فن‌آوری و پیوندهای اجتماعی، نوشته‌ها برای جویندگانشان دست‌رس‌پذیر شده‌اند. بر عکس، ساخت خطابی که فرآیندی مشتمل بر به حافظه‌سپاریِ مفاهیم و تثبیتشان بر اساس تکرارِ بیان بود؛ اکنون غالبا با فرو ریخته شدن در ناهم‌گونی‌های مغالطه‌آمیز، بر شالوده‌ی فراموشی و انکارِ حقیقت بنا می‌شود. این‌که آیا چنین وضعیتی، امکانِ کنشِ خطابی را رد می‌کند؟ به نوبه‌ی خود نادرست خواهد بود. گزاره‌هایِ مطرح شده در این نوشتار، بیش‌تر ناظر بر وضعیت غالب خطابه‌هاست که اتفاقا به دلیل نایستادن بر نوشته‌ها، در بالاترین حالت ممکن، تنها مسبب تهییجِ توده‌ها می‌شوند.

نوشتن، نگاشتن «ما» در تاریخ است. مایی که اگر توسط دیگری‌سازان نگاشته شود، حقیقتش فروکاسته یا در خواستِ سرکوب‌گرانش مضمحل خواهد شد. پس، می‌توان گفت نوشتن بایسته‌ی [4] تاریخی ما، به عنوان هم‌وندانی که خواهانِ تعیّن خودِ جمعیشان در تاریخ‌اند، هست. روی‌دادهای این سال‌ها، به ویژه از سال 1401 به این سو، نشانمان داده که روایت‌های برساخته‌ی سرکوب‌گران به چه اشکالی توان استیلا می‌یابند. بدان اندازه که افراد با فراموش‌سپاریِ خویشتن، پروانه‌و‌ار بر گردشان بچرخند و سرانجام تن به انهدام دهند. بدان معنا که هر آن‌چه کم‌ترین مشابهتی با زیستِ ناسوژه دارد، مورد انکارش قرار گرفته و به وجهی بیمارگونه به تمنای یکی‌سازیِ خود با سرکوب‌گران برمی‌آید.

روندِ رایج کنونی در نحله‌های سیاسی ایران، گریز از نوشتار است. چنین روندی، برای جریانات پاداندیشگانی، سعادتی است وصف‌ناپذیر؛ اما خیز جریانات اندیشگانی به سوی آن، برابر با فراموش‌سپاری خویشتن خواهد بود. چنان خیزی، شکلی از هم‌آوایی با سرکوب‌گر پدید آورده که آثارش را در سردرگمی‌های موجود می‌توان دید. گروه انسانی‌ای که تعیّن تاریخی ندارد، همواره سرگردان است. گروه سرگردان، کوه را کاه و کاه را کوه می‌پندارد. هیاهوهای اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی اینترنتی را صدا پنداشتن و کنش‌های ضرورتا مخفی را نادیده گرفتن، ویژگیِ آسیب زننده‌ی گروه‌های سرگردان است که پا در نانوشتن خویشتن دارد. اگر نوشتنِ هر آن ‌چه شیرین یا تلخ گذشته، به عنوان یک سنت کنش‌گری ریشه دوانده بود؛ اکنون چنگال سرکوب از آستین مدعیان بیرون نمی‌آمد. مدعیان بی‌دست‌آوردی که مشخص نیست اگر آن‌گونه که گمان می‌برند، شکست نخورده‌اند یا مقصر همیشه دیگران بوده‌اند؛ اکنون چگونه سر از برهوت درآورده‌اند؟ ساده‌ترین آزمون برای تمام مدعیان چپ و راست این است که اگر می‌توانید، نیم برگی از آن‌چه ما را بدان سفارش می‌کنید بنویسید. برون‌داد هر چه باشد یا نباشد، عیار گفته‌ها را نشان خواهد داد.

[1] برکشانی، برابرنهاد مفهوم Aufhebung در دستگاه هگلی بوده و به فرآیند لغو عناصر ناضرور و تکیه بر عناصر ضروری دلالت دارد.

[2] تهینا، برابرنهاد واژگان مفهوم‌زدایی شده یا عاری از مفهوم است. در منطق، تا حدودی می‌توان «لفظ بی‌مصداق» را هم‌معنا با آن دانست.

[3] به پاره پاره گفتارهای مستقر در وجوه زبانی اثر نگارنده مراجعه شود.

[4] ضرورت