محمدرضا کریمی
ستون اندرو نیل در صفحهی 21 روزنامهی دیلیمیل1، ظاهرا برای هشدار دربارهی پیشرویِ سوسیالیسم در آمریکا نوشته شده است. نویسنده در جریان حمله به «سوسیالیستهای دموکرات آمریکا» ناگزیر مجموعهای از واقعیتها را بر زبان آورده که نشان میدهند گسترش گرایشهای سوسیالیستی، برآمده از تبلیغات چند فعال رادیکال نبوده و محصول بحران ژرف ساختار سیاسی- اقتصادی آمریکاست. مقاله از همان ابتدا با زبان تحقیرآمیز به سوسیالیسم نزدیک شده است. برنامههایی مانند مالکیت عمومی صنایع اساسی، مسکن همگانی، کنترل اجاره، کاهش ساعات کار، محدودسازی قدرت ارتش و تغییر ساختار نهادهای سیاسی، نشانههای جنون سیاسی معرفی شده و حتا به عنوان پاسخهایی درون سرمایهداری برای کاهش تلاطمات نیز شایستهی بحث دانسته نمیشوند. این برخورد با خط فکری عمومی روزنامهی دیلیمیل سازگار است. خطی که با دفاع از مالکیت خصوصی، نظم طبقاتی، قدرت نظامی و سیاست خارجی سلطهگرانه، همراه با تصویرسازی از هر بدیل ساختاری بهعنوان تهدیدی افراطی و غیرعقلانی، راه را برای هر گونه جنون سرمایهدارانه باز میگذارد.
مقاله با تمام تقلایی که داشته، قادر به توضیح این مساله نیست که چرا چنین گرایشی، پس از دههها حاشیهنشینی، به نیرویی قابل مشاهده در سیاست آمریکا تبدیل شده است. سازمان سوسیالیستهای دموکرات آمریکا، که نویسنده آن را تا چندی پیش، نیرویی بیاهمیت میخوانده، اکنون بیش از ۱۲۰ هزار عضو دارد و نامزدهای مورد حمایت آن در انتخابات مقدماتی ایالتهای گوناگون پیروز شدهاند. این موفقیت از محافل روشنفکری شهرهای ساحلی فراتر رفته و به ایالتهایی مانند میشیگان، آریزونا، جورجیا، کارولینای شمالی و یوتا نیز رسیده است. بنابراین، سخن از یک هیجان زودگذر یا شورش محدود دانشجویان ناراضی، توجیه قانع کنندهای نیست.
نویسنده ناخواسته علت اصلی این تغییر را نیز بیان میکند. شمار زیادی از جوانان تحصیل کرده، با وجود برخورداری از مدارک دانشگاهی، به دستمزدهای پایین، هزینهی سنگین مسکن، تورم پایدار و آیندهای آمیخته با سقوط اجتماعی محکوم شدهاند. هوش مصنوعی نیز در حال حذف بسیاری از مشاغل ابتدایی است که پیشتر مسیر ورود فارغالتحصیلان به بازار کار محسوب میشد. نسل جوان در حال دریافتن این است که آموزش عالی دیگر ضمانتی برای امنیت شغلی و رفاه اجتماعی نیست. وعدهی مرکزی سرمایهداری آمریکایی، یعنی این که تحصیل، کوشش فردی و رقابت آزاد سرانجام به رفاه منتهی میشود، برای بخش بزرگی از جامعه اعتبار خود را از دست داده است. در آشفته بازاری این چنینی، گرایش به سیاستهایی که مالکیت، توزیع ثروت، اجاره، دستمزد و قدرت شرکتها را زیر سوال میبرند، امری نامنتظره نیست.
دیلیمیل میکوشد این وضعیت را از بحران سرمایهداری تفکیک کرده و به عنوان بحران روانی طبقهی متوسط تحصیل کرده معرفی کند. بنا بر روایت آن روزنامه، جوانان از خانوادههای نسبتا مرفه آمدهاند؛ اما چون موقعیت اقتصادی مطلوبی به دست نیاوردهاند، به سیاست رادیکال پناه بردهاند. این تفسیر، رابطهی میان تجربهی فردی آنان و دگرگونی
ساختاری اقتصاد را پنهان میکند. مساله صرفا آن نیست که عدهای با مدرک علوم انسانی شغل دلخواهشان را پیدا نکردهاند؛ بلکه آن است که تولید ثروت و افزایش بهرهوری، با امنیت اجتماعی اکثریت همراه نشده و بخش بزرگی از دستآوردهای اقتصادی در اختیار اقلیتی بسیار ثروتمند قرار گرفته است. مقاله این تمرکز ثروت را با تعبیری که سوسیالیستها از «الیگارشی سرمایهداری» دارند، به سخره میگیرد؛ اما در پایان، خانوادهی حاکم آمریکا و نزدیکان آن را به ثروتاندوزی و استفادهی شخصی از قدرت متهم میکند. این تناقض، که از یک سو فساد و انباشت ثروت در بالا را پذیرفته و در مقابل، هر طرحی برای تغییر مناسباتی که چنین وضعیتی را ممکن ساخته، افراطی خوانده، ساخت ایدئولوژیک متن را آشکار میسازد. عامل دیگر، بحران نظام دو حزبی است. مقاله اذعان میکند که جمهوریخواهان و دموکراتهای جریان اصلی، هر دو با سقوط اعتماد عمومی روبهرو هستند. جمهوریخواهان زیر فشار نارضایتی از اقتصاد و جنگ با ایران قرار دارند. دموکراتها نیز حزبی فرسوده، سالخورده و فاقد نامزد یا برنامهای با جاذبهی عمومی توصیف میشوند. از این رو، پیشروی سوسیالیستها تنها نتیجهی قدرت خود آنان نیست. از ناتوانی دو حزب مسلط در نمایندگی خواستههای اجتماعی نیز منتج میشود.
جنگ نیز در این روند جایگاهی اساسی دارد. متن میگوید بخش بزرگی از جامعه از نحوهی ادارهی جنگ ایران ناراضی بوده و ترامپ برخلاف وعدههای پیشین خود، آمریکا را وارد جنگی بیپایان کرده است. با این حال، نویسنده به دلیل نشستن بر کرسی توجیه اختلالات سرمایهداری، توان دیدن پیوند میان هزینههای نظامی، بحران معیشتی و کاهش خدمات اجتماعی را ندارد. بنابراین، بودجهی عظیم نظامی و شبکهی پایگاههای خارجی، صرفا به عنوان یکی از خواستههای سوسیالیستها برای کاهش هزینه معرفی میکند، نه به منزلهی بخشی از سازوکاری که منابع عمومی را از نیازهای اجتماعی به جنگ و تسلیحات منتقل میکند.
برخورد مقاله با جنگ غزه نیز جهتگیری ایدئولوژیک آن را آشکار میکند. نویسنده میپذیرد که واکنش اسراییل در غزه نسل تازهای از جوانان آمریکایی را رادیکال کرده است؛ اما بلافاصله مخالفت با اسراییل را در آستانهی یهودستیزی قرار میدهد. به این ترتیب، محکومیت کشتار غیرنظامیان و اعتراض به سیاست خارجی آمریکا از محتوای سیاسی خود تهی و به مسالهای اخلاقی دربارهی نفرت قومی تبدیل میکند. این جابهجایی، راهی برای گریز از پرسش اصلی است که چرا حمایت بیقید و شرط از اسراییل، برای نسل جوانی که تصاویر و پیآمدهای جنگ را میبیند، دیگر قابل دفاع نیست؟ مقاله به جای پاسخ، مشروعیت خود اعتراض را زیر سوال میبرد.
با وجود این، نباید نتیجه گرفت که سوسیالیسم در آمریکا به نیروی مسلط تبدیل شده یا برنامهی سوسیالیستهای دموکرات از انسجام و پشتیبانی عمومی کافی برخوردار است و حتا این که سوسیالیستهای مورد ادعا، برنامههایی برای رهایی نیروی کار از بند استثمار دارند. خود مقاله نشان میدهد که این جریان هنوز با محدودیتهای جدی روبهروست و برخی مواضعش منجر به دور شدن بخشهایی از رایدهندگان از آن خواهد شد. با این وجود، تقلیل سوسیالیسمخواهی پر از ابهام کنونی به مجموعهای از عقاید مضحک نیز واقعیت را توضیح نمیدهد. کُنهِ ماجرا این است که چهرهی مهآلود سوسیالیسم در زمانی دوباره وارد زبان سیاسی آمریکا شده که نظم موجود دیگر مانند پیش، قادر به تحمیق تودهها نبوده و افزون بر آن، ضمن کاهش تحرکات اجتماعی، مسکن و اشتغال باثبات از دسترس خارج گردیده، جنگهای خارجی ادامه یافته و ثروت و قدرت در دست اقلیتی کوچک متمرکزتر شده است. وضعیتی که در صورت برکشانده شدن از حالت کنونی و استقرار بر مطالبات طبقاتی، روزنههایی از رهایی را پیش روی افراد باز خواهد کرد.
- Neil, A. (2026, August 1). If you want to know why socialism is on the march in America, look at the medieval kleptocracy that is the First Family. Daily Mail, p. 21.