محمدرضا کریمی
تورم واژگانی، نشانهایست بر سردرگمی. شتاب دسترسپذیریِ منابع در دوران حاضر، امکان توسل افراد به واژگان بسیاری را فراهم ساخته است. وضعیتی که به نوبهی خود میتواند پیش رونده باشد؛ اما آنچه شاهدیم، کولاژ ناهمگون واژگان است. فرد واژهای را یافته، به هر دلیلی مورد پسندش واقع شده و بدون این که مفهوم آن را بداند، در صدر و ذیل مجالس بلغور میکند. پاسخ «جنگ چرا روی داد؟»، «جنایت جنگی چیست؟»، «چرا فلان دولت سیاست ریاضت اقتصادی پیشه کرده؟» و بسیاری از پرسشهای این چنینی، با سلسله واژگان از پیش مشخص شدهای که لزوما ارتباطی با پرسشها ندارند، داده میشوند. چنین روندی موجب حجم گرفتن واژگان، به نحوی بادکنکی میشود. پوستهای نازک، فاقد محتوا که با هر جریانی به این سو و آن سو میرود، بدون این که خود بداند. روندی که در برابر پروردن مفهومی واژگان ایستاده و راه را بر آگاهی میبندد.
در سری اخیر حملات آمریکا به ایران، مانند حملات سری پیش، شاهد «نقض حقوق بشردوستانه» و حتا فراتر از آن، «جنایت جنگی» هستیم. «کشتار عمدی غیرنظامیان» و «حملهی عمدی به اهداف غیرنظامی» از مصادیق بارز جنایت جنگی هستند. فرقی نمیکند، برای نمونه، هم حملهی آمریکا به پلهای گریوه و کهورستان و هم حملهی جمهوری اسلامی به کشتیهای مومباسا و البهیه، مصادیق جنایت جنگی هستند. در «ماده ۵۲ پروتکل الحاقی اول ۱۹۷۷ به کنوانسیونهای ژنو» اموال غیرنظامی، ممنوعیت حمله به آنها و حتا ممنوعیت حمله به آنها در صورت تردید پیرامون کاربری نظامیشان، به ترتیب در بندهای 1،2 و3 لحاظ شده است. مادهای حقوقی که برآمده از مناسبات قانونگذاری دولتها به عنوان نمایندگان بخشهای مختلف سرمایهداری جهانیاند. طبیعتا چنین مواد قانونی، بیشینه نیستند و حتا ایراداتی هم دارند؛ اما به عنوان قوانینی کمینه و پذیرفته شده توسط همان دول، قابل استناد هستند. قوانینی که در فلسطین، عراق، افغانستان، بالکان، سودان، سوریه و شاید بتوان گفت در تمامی جنگها، همواره نقض شدهاند.ند. تا آن حد که موهوماتی چون «منافع ملی» توجیهگر چنان نقضهای مکرری بوده است. سنخی از تورم واژگانی که با جستی در پایههای مادیش، میتوان آن را «منافع طبقهی غالب» خواند.
مخالفان این وضعیت کجا ایستادهاند؟ مخالفان هستند. با پذیرش این که بسیاری طرز تلقی کودتاوارانهای از سیاست داشته و همواره پروانهوار به گرد مظاهر قدرت چرخیده و سرانجام خواهند سوخت، از انصاف به دور است اگر گفته شود همگی یا بیشینهشان دست بر گردن سرکوبگران انداختهاند؛ چرا که چنان پندارهای از منزهانگاری خویشتن ناشی میشود. گویا همواره شر است که توان نابودی دارد و فرد منزهطلب، بدون نشان دادن نقشش (نشان دادن با داستانسازی و گفتن از نقشی که نداشته در تقابل است) در مناسبات پیرامونی، یا قربانی بوده یا پیشتازی که دیگران به خطا رفته و راستروانه راه خود را حفظ کرده است. میتوان گفت که تورم واژگانی نمایانگر بلاییست که بسیاری از مخالفان جنگ و به ویژه منزهطلبان بدان گرفتار شدهاند. بلایی که از بیکنشی و ناتوانی در شناخت پیرامون و نسبتهای حقیقتا موجود ند؟ انناشی شده و افراد را سرگرم متورمسازی واژگان ساخته است. تا آن اندازه که خود نیز نمیدانند چه میگویند و گاه پیش آمده که در کولاژ پندارههای خود نیز دچار تناقض شدهاند. برای نمونه، امر «آ» را روزی پیشنیاز و روزی دیگر، غایت وضعیت «ب» دانستهاند. تناقضی که برآمده از سردرگمی/استیصالشان در شناخت است.