تمام هم و غم برخی از تئوریسینهایِ سرمایهداری این است که مردم، سامانهی سرمایهداری را به عنوان «جهانی پارمنیدسی» در نظر بگیرند. جهانی که شَوَند [1] ، آغاز و انجام را در خود دارد و چنان وانمود میشود که بیرون از کلیّت آن، امکان پدیداریِ زندگی نوینی وجود نداشته و سرشار تباهیست. خداوارهایست که بیرون از کلیّت آن، جز شرارت، امری وجود ندارد. سرمایهداری با تحمیل چنین خودنگارهای، خویشتن را از نظمی اقتصادی یا مرحلهای تاریخی منفک نموده، به جای افق نهایی جهان مینشاند و از مردم میخواهد آن را نه همچون پدیدهای گذرا، بلکه چونان سرنوشت محتوم بشر بپذیرند. بر اساس منطق چنان سامانهای، هر گونه مترقی شمردن امور بیرون از دایرهی سرمایهداری، موجب بروز خللهایی در آن شده و خللها به مرور، فروپاشی آن را ممکن میسازند. این که خللها فروپاشی را ممکن خواهند ساخت، برآوردی درست و منتج از خیل جریانهایِ ضدساختارِ موجود، بودهاند. سرمایهداری نیز بر اساس منطق درونی خود، با پیروی از اصل «صیانت نفس»، همواره در راستای برطرف نمودن چنان خللهایی، ساز و کارهایی را برساخته یا مصادره نموده است. روندی که لزوما بر سرگوب استوار نبوده و طی جذب کردنها، بیاثر سازیها، نامگذاریها و حتا سوار شدن بر بسیاری از زبانهای معترض، ضد خود را خورده و به بخشی از بازار، دانشگاه، رسانه یا سبک زندگی بدل میسازد.
«هستی هست؛ نیستی نیست.» [2] این گزارهی پارمنیدسی، که در نسبت با ساخت زبانی آن زمان یونان واجد پیچیدگیهای ویژهایست، در خوانش ایدئولوژیک سرمایهداری به این صورت فروکاسته شده است که «هر آنچه در منطق سرمایهداری هست انگاشته میشود، هست؛ هر آنچه در آن منطق نیست انگاشته میشود، نیست.» از این تلقی درونبودگیِ جهان سرمایهداری، تهیناسازی تاریخ رقم خورده است. بدان معنا که گفته میشود جهان کنونی نواقصی دارد؛ اما از آن رو که ذیل هستیای یگانه، بیزمان و تغییرناپذیر باید درک شود، پس هر گونه تلاطم درونی آن، ذیل منطق هستیِ یاد شده، قابل رفع یا نادیدهانگاریست. یعنی بحران، استثمار، فقر، جنگ، بیگانگی، نابودی طبیعت و فروپاشی همبستگی اجتماعی، نشانههایی بر بنبست تاریخی سرمایهداری نبوده و اختلالهایی گذرا نشان داده میشوند که گویا همین نظم، دیر یا زود، آنها را ترمیم خواهد کرد. در این سلسله مراتب برساخته، کلیت تاریخ در مفهوم برآیند کنشهای انسانی که در فرآیندی غیرجبری رو به سوی آزادی دارد، دور انداخته شده و به لفاظیهایی صلب در راستای توجیه وضعیت موجود بدل میشود. از این رو، تاریخنگاری، در قالب وصله زدن ناهمگون رویدادهای واکاوی نشده، به تمناهای سلطهگرانهی موجود، تعریف خواهد شد. روشی ایدئولوژیک که به دلیل پریدن میان صُوَر، به ژرفنا راه نخواهد برد. فروکاستگیِ دانش تاریخ به مجموعهای از گزارههای تبلیغاتی عامهپسند، گواه این وضعیت است. انبانهای از تهی سرشار بسیاری را شاهدیم که به جای آنکه ماوای تاریخ به عنوان میدان کشاکش نیروهای زنده و در نبرد باشند؛ مملو از مثالهایی گزینشیاند که هرگاه لازم باشد، برای دفاع از وضع موجود بیرون کشیده میشوند.
اندیشیدن در محدودهی یاد شده، به جای اینکه منجر به حل مساله و برکشاندن وضعیت به مرحلهای والاتر شود، با فرورفتن به دُورِ باطل، دست و پا زدنی توجیهگرانه با استناد به تاریخ تهینا خواهد بود. همانسان که صورتبندی پارمنیدس پیرامون نسبت میان اندیشه و هستی، به شکلی است که اندیشیدنِ نیستی ناممکن تلقی میشود، ساختاربندی صلب نظرورزان سرمایهداری هم به نحوی است که امور در تقابل با هستی سرمایهداری، نیست/ شر پنداشته شده و اندیشیدن در گسترهشان، حرکتی شریرانه قلمداد میشود. به همین دلیل، امکان ورود بدیلها به سپهر سیاست، ناممکن یا بسیار دشوار خواهد شد. چرا که در میدان چنان اندیشهای، ناممکن، کودکانه یا خطرناک اعلام میشوند. میتوان گفت که گمانهزنی/ دگما مبنای تقلاهای ذهنی چنان نظرورزانی بوده و این وضعیت یکی از راههای تنفس ساختار موجود است. دگما در اینجا جامهی عقلانیت بر تن دارد. خود را تجربهگرایی، واقعبینی یا دانش اقتصاد مینامد؛ اما در نهایت همان حکم جزمی را تکرار میکند که بیرون از سرمایهداری چیزی نیست.
سامانهی سیطره یافتهی کنونی، در ساحت ایدئولوژیک، در خود میماند. هر گونه حرکتی که خوابش را آشفته سازد، شرارتیست مستحق نیستی. بسیار گفتهاند — البته هنگام مواجه شدن با حقایق غیرقابل انکار — که سرمایهداری در هر صورت خود را ترمیم خواهد کرد. تبارشناسی مبتنی بر اجباری که ذیل حرکت تاریخ به خورد دانشگاهیان داده میشود، نوعی ساکن انگاشتن تاریخ است؛ به نحوی که وضعیت موجود به عنوان غایت آن تصویر میشود. یعنی قطعهای از کلیت هستی که با آشکارگیش، هستی به وجهی قاطع، خود را نمایانده است. این نیز واجد تناقضی است. اگر بنا بر ایدهی یکی از باهوشترین نگهبانان سرمایهداری، یعنی ماکس وبر، سرمایهداری را همان غایت روح پروتستانتیسم بدانیم، آیا به شکلی محدود و با استناد به علت غایی، حرکت را به رسمیت نشناختهایم؟ اگر سرمایهداری حاصل یک مسیر تاریخی است، پس نمیتوان در همان لحظه ادعا کرد که تاریخ با آن پایان یافته است. اینجا گفتمان سرمایهداری دچار گرهی درونی میشود. برای توضیح پیدایش خود به تاریخ نیاز دارد، اما برای پیشگیری از عبور از خود، ناگهان تاریخ را متوقف میکند. در این صورت، مجبور خواهیم بود که چونان ایدئولوگهای مکتب اتریش، بریدههای تاریخ را با مصادره به مطلوب و براساس روند پیشتر گفته شده، کنار هم بچینیم؛ یا اینکه پوپرگونه، دیالکتیک هگل را عقیم ساخته و ابطالپذیری را از دل آن بیرون بکشیم. دست یازیدن به هر کدام از چنین مفرهایی، تنها پرشهایی کلامی در راستای پنهانسازیِ حقیقت درخودماندگی ساختار موجود خواهد بود. مساله دقیقا همین است. به جای مواجههی دیالکتیکی با تضادهای واقعی، دستگاه نظری چنان چیده میشود که تضاد یا دیده نشود، یا به خطای روششناختی، سوبرداشت تاریخی، یا تهدیدی تمامیت خواهانه، فروکاسته شود.
باید بر این تاکید نمود که هستی پارمنیدسی به دلیل مطرح شدن در محیط تاریخی-زبانیِ ویژهی خود، واجد عناصر پیشروانهای بوده؛ اما اکنون، چنگ زدن به کنه آن، موجب منجمد شدن روایتها و توجیه وضعیتی خواهد شد که فراروی از آن، ضرورت امروزین ماست. جنبیدنِ درون کلیت، که در واقع جابهجاییای ناگزیر در بطن خدا/طبیعت هست، در جایگاه تاریخی اسپینوزا، ماهیتی مترقیانه داشت؛ چرا که با نشاندنِ اخلاقیات [3] به جای اخلاق [4] ، تلاشی در جهت فراچنگآوری مفهوم آزادی بوده است. اسپینوزا در زمانهی خود با بیرون کشیدن اخلاق از فرمان الهی و پیوند زدن آن با توان، ضرورت و شناخت، راهی برای اندیشیدن به آزادی گشود؛ اما در شرایط کنونی، اقتدای صرف به جنبیدنِ درون کلیت، موجب معکوس شدن روند یاد شده گردیده و اخلاق در قالب الگوریتمها خود را به انسانها تحمیل نموده است. یعنی انتخابهای ظاهرا آزاد، ذیل چنان الگوریتمهایی، فرد را به بندهی بازار تبدیل میکند. به این معنا که «راه بردگی» نه آن خطری ست که هایک تلاش داشت در بیرون از سرمایهداری نشان دهد؛ بلکه بنا بر طنز تلخ تاریخ، همانی ست که تحت نسخهی هایکیِ آزادی، خود به یکی از استوارترین مسیرهای انسداد رهایی و تحکیم بردگی مدرن بدل شده است. در این گیر و دار، فرد گمان میکند آزادانه انتخاب میکند؛ اما میدان انتخاب او پیشاپیش به وسیلهی سامانهی درهمتنیدهای از بازار، دولت، رسانه، انواع ستمها و… محدود شده است. بنابراین راه بردگی دیگر مانند دورههای تاریخی پیشین، لزوما از مسیر اجبار عریان نمیگذرد. ساختی از آزادی صوریِ ذیل جهان درونبود سرمایهداری، با حذف تدریجی تصور رهایی، شاهراه تحقق آن است.
[1] Becoming؛ صیرورت
[2] «راه نخست: اینکه هست، و ممکن نیست که نباشد … راه دیگر: اینکه نیست، و ضرورت دارد که نباشد.» پارمنیدس، دربارهی طبیعت، قطعهی ۶، سطرهای ۱–۲؛ بر اساس نسخهی دیلز-کرانتس
[3] Ethic؛ اخلاق در وجه انسانگرایانهی خود
[4] Morality؛ اخلاق در وجه امری بیرون از انسان و عمدتا برآمده از مذهب
